زندگی دفتری از خاطره هاست

از طریق ایمیل تونستم رمز وبلاگمو عوض کنم

ممنونم از لطف مدیران بلاگفا....

چقدر دلتنگ اینجا بودم....

و حالا ک اومدم و جای خالی دوستانو دیدم و اینکه همه ی نظرات وبلاگ و خیلی از پستهام حذف شدند دلتنگ تر شدم

😭💔

بوی ماه مهر

.

میگن یه سری مسایل هست که بالقوه غیر قابل درکن و زیاد نباید در کم و کیفشون کنکاش کرد!!!

منم دوتا سؤال بی جواب دارم که گویا جوابشون در مخیله مان نمیگنجد!

یکی اینکه چه بر سر پولهای زبون بسته م میاد که همیشه حساب بانکیم یکی دو تا صفر از پیشگوییهای بقیه کمتر داره!!

و دوم اینکه تقویمها چطور میتونن با تردستی سه ماه تابستونو تبدیل کنن به یه چشم برهم زدن!!

با وجود اینکه از وقتی بدنیا اومدیم تا الان هر سال ماه مهرو تجربه میکنیم اما نمیدونم چرا ماه مهر عجین شده با خاطرات دبستان

سالهاست نوع ارتباطم با مدرسه تغییر کرده ولی هنوز هم ماه مهر سرشاره از اضطرابٍ شیرینٍ مواجه شدن با شرایطٍ جدید!

پ.ن1:من بخود میبالم که در این عصر یخی دوستانی دارم که دلشان آیینه ی خورشید است.

ممنون از لطف همه ی دوستان خوبم که با وجود غیبت طولانی بیادم بودن و الطافشونو ازم دریغ نکردن

پ.ن2:هر دو مناسبت شمسی و قمری تولدمو ماوا توی وبلاگش جشن گرفته بود.روز تولدش میخواستم به همین بهونه آپ کنم که خرابی خطوط اجازه نداد.با 4 روز تاخیر تولدشو تبریک میگم.

پ.ن3:سرچ من که زیاد رضایت بخش نبود،اگه سایت واسه طرح درس زبان دبیرستان سراغ دارید مارو بی نصیب نذارید.

پ.ن4:چه زیبا سرود اخوان ثالث عزیز: پادشاه فصلها......پاییز

خداحافظ

همیشه از خداحافظی دوستان وبلاگیم دلم میگرفت

گاهی هم بهم برمیخورد که چرا فکر نمیکنن وبلاگ یه جور خاطره ست و ما با خاطرات وبلاگشون انس گرفتیم!!

خیلی وقته زیاد حس و حال نوشتن ندارم

ادب حکم میکنه یکی یکی بیام خداحافظی....منتظر بودم بلاگفا سروسامون بگیره بیام وبلاگاتون

گویا کماکان مشکل داره

جای دوری نمیرم

شاید مهر برگشتم

اما تابستون دیگه چیزی نمینویسم

امیدوارم وقتی برگشتم هنوز باشن کسانی که منو به یاد میارن

هیچکدوم از دوستان خوبمو فراموش نمیکنم

خــــــــــــــــــدا حافظ

سفر

از آنجاییکه "بسیار سفر باید تا پخته شود خامی" بار سفر ده روزه بربستیم به سمت همدان.

خدانگهدار

خط یکه!

معمولا زیاد با خط واحد جور نیستم.مخصوصا فروردین به بعد که تحمل کردن سرعت پایینش توی این گرما کاره هرکسی نیست!

برای اولین بار میخواستم برم خونه ی یکی از دوستام.آدرسش با تاکسی کمی گیج کننده بود.

گفت:"فلان سرویسو سوار شو ایستگاه سوم دقیقا سر خیابونمونه."

به ناچار یه بلیط گرفتم و با سرویسهای مثلا کولر دار عازم شدم.

بلیطو که به راننده دادم چشماش برقی زد و ابرو بالا انداخت و خندید.

(ایششش.....راننده هم راننده های چشم و گوش بسته ی قدیم!)

فوری صدام زد:خانم!

(منکه بلیطو دادم....توی این گرما اینم وقت گیر آورده هاااااا.....کوچه ی علی چپ کدوم وره؟)

صدای راننده میومد که با خنده صدام میزد:خانم.....خانم....

حالا دیگه از صندلیش پاشده بود دم در اتوبوس ایستاده بود!!

برگشتم طرفش:بله؟

-این چیه دادید به من؟

-واااا.....چی چیه؟

-سرویس بیمارستان که سوار نشدی

دستمو دراز کردم که بلیطو بگیرم

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــله........بجای بلیط، چسب زخم تقدیم کرده بودم

رانندهه همچنان میخندید

منم با نیش تا بنا گوش باز بلیط واقعیو دادم دستش.

سرشو تکون داد و گفت:"اینم از جوونامون،عاشقید همتون!!"

و نعوذبالله اگه راست گفته باشه!

پ.ن:میگن دزد که به دزد بزنه شاه دزده!!شکلکارو از وبلاگ ماوا کش رفتم .خدایش بیامرزاد مارا!

من آمده ام!

یه سلامِ گرمِ تابستونی پیشکش همه ی دوستان(اگه بعد از پذیرش سلام گرمازده شدین یه لیوان خاک شیر میتونه بکارتون بیاد)

بقول شاعره ی بزرگ سرکارخانم گوگوش خانم:من امده ام.....وای وای!

بعد از آخرین امتحان با تنی چند از دوستان همکار بار سفر بربستیم و یه سفر کوتاه دو-سه روزه رفتیم دزفول.یه اکیپ شش نفره با رنج سنی ۲۱ تا ۲۷ سال.

جای همگی خالی حسابی خوش گذشت مخصوصا علی کله(که دیروز توی سی دی اهدایی دوستم متوجه شدم اسمش پارک ساحلی دزه)

دوستان شب خانه ی معلم بیتوته کردند.من رفتیم خونه ی یکی از بهترین دوستام که از سوم ابتدایی با هم دوستیم.تا ۵/۶صبح نشسته بودیم به حرف و تجدیدخاطره و بگو و بخند.

خستگی یه سال تحصیلی از تن بدر بردیم.

پ.ن۱:ممنون از همه ی دوستانی که این مدت جویای احوالم بود.از امشب شوی شوی(یه اصطلاح عربی)به محفل همه تون سر میزنم و پستایی رو که نبودم میخونم.

پ.ن۲:این جمله ی انگلیسیو با دقت بخونید(نیازی نیست زبانتون خیلی خوب باشه....علم چرتکه ای کفایت میکنه)


I do not know where family doctors acquired illegibly perplexing handwriting nevertheless, extraordinary pharmaceutical intellectuality counterbalancing indecipherability, transcendentalizes intercommunications incomprehensibleness

کلمه ی اول یه حرفیه،کلمه دوم دوحرفی،سوم سه حرفی و الی آخر......جمله ی خیلی جالبیه!ترجمه ش توی ادامه ی مطلب هست.

پ.ن۳:میدونم گوگوش خواننده س!!!اما چون معمولا از شعرا نقل قول میشه خواستم شاعره بخوانمش.

ادامه نوشته

تقلب آزاد!!

یکی از خسته کننده ترین کارهای دنیا بعد از شستن کارد و قاشق و چنگال،مراقبت امتحانه.....مخصوصا اگه یه کلاس به تورت بخوره که مصمم باشن تا آخرين لحظه منتظر امدادهای غیبی بشینن!

حالا میفهمم تفاوت دو نسل چقدر زیادشده،حتی در نحوه ی تقلب!

قبلا قبلاها.....قدیم قدیما دامنه ی تقلب با توجه به مهارت طرف از کج گرفتن برگه و دزدکی دید زدن شروع میشد و به عوض کردن برگه و همراه بردن فیش و جزوه میرسید و به سمت بینهایت میرفت!!

اگه امتحان کلاسی بود کتاب میذاشتن زیردستشون یا توی کشوی میز.

امتحان املا هم بسته به ذوق طرف، حروف مشدد و مقطع و....با عطسه و سرفه و فین فین توأم میشد.

ولی این نوگلان باغ زندگی مبتکرتر شدن.....نه تنها از تجربیات نسلهای قبل استفاده ی بهینه میکنن که خودشون هم مبدع شدن!!

آخر هر سال تحصیلی باب شوخیو با بچه ها باز میکنم و میشینم پای صحبتاشون که:"حالا که سال تموم شده،نمرات مستمرتون هم ثبت شده.......از تقلبهایی که سر کلاس منو بقیه کردید بگید."

اونا هم سریع مقر میان.از جمله جالبترین تقلبهاشون نوشتن روی مانتو بود.فرم مدرسه شون کرم رنگه.یکی از بچه ها همه ی سوالای طولانی درس تاریخو روی مانتوش نوشته بود.البته قسمت داخلی مانتو که روی پا می افته!

چند نفری mp3 برده بودن سرجلسه.

یکی از بچه ها تعریف میکرد که از مچ پاش به بالا تا اونجاییکه میشد متن نوشته بود.

دوتا از بچه ها از دوکلاس مختلف جوابای کوتاهو اس کرده بودند.

یه سری هم خودکارهای دعارو تبدیل کرده بودن به خودکار تقلب!!

حالا بماند اعترافاتی که مربوط بودن به حواس پرتی مراقب و نوشتن روی دستمال کاغذی و استفاده از آیینه و....

از اونجاییکه از قدیم گفتن "تقلب توانگر کند مرد را" احتمالا شما هم حداقل یه بار مزه ی شیرین تقلبو چشیدید یا به بقیه چشوندید!

خیلی دوست دارم بدونم شما چه جوری تقلب کردید و یا روم به دیوار چطور تقلب میکنید.

راحت اعتراف کنید....بار گناهتون سبک میشهمخصوصا خانم معلمها و اقامعلمها.

منتظرم خاطرات ناب تقلبتونو بنویسید.

پ.ن۱:یه توصیه ی دوستانه:اگر در اين امر تبحر(شایدم تبهر) کافي نداريد اصلا سمت اين کار نرويد که عواقبي جز ضايع شدن، اخراج شدن و تابلو شدن نداره

پ.ن۲:چند وقتیه دوست عزیز وبنویسمون مدیر وبلاگ یه دیوونه حال مساعدی نداره و توی بیمارستانه.پدر نزدیکترین دوستم هم به بشدت بیماره و دکترا ازش قطع امید کردن.هروقت دست به دعا شدید فراموششون نکنید.امیدوارم زودتر حالشون خوب بشه.الهی آمین

پ.ن۳:تا پنجم تیرماه نمیتونم نت بیام.پیشاپیش روز زن را به همه ی زنان،مادران،خواهران،خاله ها،عمه ها و .....تبریک میگم.

پست اورژانسی!!!

سلام به همه ی دوستان گلم

بقول دوستان جوک امسالم جور شد!!!

چند وقتیه یه سری کامنتهای عجیب و غریب به دستم میرسه که ادعا میکنه وبلاگم غیراخلاقیه!!! و باید حذفش کنم!!!

بعد هم تهدید در قالبهای مختلف و......

یه هفته ی پیش آیدیم هک شده بود!

خوشبختانه تونستم به کمک یکی از دوستام پسوردمو عوض کنم. و با یه سری شواهد فهمیدیم کار کی بوده(ایمیلشو پیدا کردیم)طرف ادعا میکرد میخواسته بیشتر منو بشناسه!!!!!!!!!!!

هکر محترم یا محترمه!!! امروز یه آیدی کاملا شبیه آیدی من ساخته!!فقط یه نقطه وسط آیدیش هست که آیدی من نداره.

من تقاضای اد شدن واسه هیچکس نمیفرستم

موقع چت از هیچکس عکس یا وبکم یا اطلاعات شخصی نمیخوام.

لطفا مراقب باشید.

هفته معلم گرامی باد.

هفته ی معلم که میشه یاد خاطراتی میفتم که برای همیشه توی ذهنم حک شدند....آخه از قدیم گفتن:یادگاران کهن ماناترند!!

شاید بهتر بود این پستو همون روز معلم میذاشتم......راستش دلیلش معجونی بود از تنبلی و کم فرصتی و کم سعادتی و.......خلاصه پهن بودن ارزن روی بند!

دوران تربیت معلم نماینده ی کلاس بودم.خیلی پرانرژی و پرسر و صدا بودیم.طوریکه الان بعد از گذشت ۵سال هنوزهم وقتی برای تبریک روز معلم به اساتیدم زنگ میزنم اعتراف میکنن که هیچ دوره ای مثل دوره ی ما،مرکزشاد و باصفا نبوده!!

هفته ی معلمِ اولین سالِ تربیت معلم بود.به قول شاعر بزرگ بگوری خان یه شعر از خودمون در وکردیم و روی تابلو نوشتیم.

هر استادی میومد توی کلاس،یه لوح یادبود و یه شاخه گل از طرف همه ی بچه ها تقدیمش میشد و بعد کسب اجازه میکردیم سرودی که آماده کرده بودیمو اجرا کنیم

بعدم همه ی کلاس پامیشدیم و با آهنگِ "خمینی ای امام خمینی ای امام" شروع به خوندن یه شعر طنز میکردیم با این مطلع: "معلم جون سلام /معلم جون سلام/ ای معلم ای مظهر شرف/ای گذشته ز پول در ره هدف" و .........الی آخر.

خاطره ی شیرین بعدیم هم اولین سال تدریسم بود.معلم دوران راهنماییم با آوردن یه هدیه، حسابی غافلگیرم کرد.هدیه ش یه لباس خیلی خوشگل بود که هنوز نگهش داشتم!

پ.ن۱:با اینکه اواخر هفته ی معلم هستیم اما از صمیم قلب به همه ی همکاران نتیم این روزو تبریک میگم ماوای عزیزم،خانم معلم گل،سارا خانم،خانم بیات،خانم معلمی از نسل امروز،خانم سعادتیان،شهرزاد خانم و یه فروند فرغونش،آقای پاپایی،زرزور عزیز،آقای خورشید وند،آقا معلم صفر کیلومتر،صبای عزیز،آقای خالصی،آقای علی ملکشاهی،آقای اسدی راد،آقای زین العابدین حسین زاده،آقای مولوی،آقای رحیمی پور و........

پ.ن۲:تا وقتی که دانش آموز بودم، شک نداشتم اینکه معلما میگن بهترین هدیه، موفقیت دانش آموزاست یه چیزیه توی مایه های کشک!! اما الان که معلم شدم با صداقت تمام اعلام میکنم هیچ لذتی برای معلم بالاتر از موفقیت دانش آموزاش نیست!

پ.ن۳:تا اونجایی که بتونم جواب همه ی کامنتهارو توی وبلاگتون میدم.اما لازمه از دوستای خوبم که وبلاگ ندارن یه تشکر ویژه کنم:حمیده ی عزیزم،راضیه خانم و عمو فرهاد!

پ.ن۴:یاد و خاطر استاد شهید مرتضی مطهری گرامی باد.

اگر قرار بود یک بار دیگر.....

امروز داشتم مجله پیوند اسفند ماهو ورق میزدم.....یه متن ترجمه شده ی زیبا دیدم که حیفم اومد اینجا ننویسم

هر چند کمی طولانیه اما خوندنش خالی از لطف نیست

اگر قرار بود یک بار دیگر فرزندم را بزرگ کنم . انگشتم را کم تر به نشانه تهدید به سوی او می گرفتم .

کم تر به ادب کردن او می اندیشیدم و در مقابل ،

بیش تر به برقراری ارتباط با او اهمیت می دادم .

کم تر به ساعتم نگاه می کردم و چشم هایم را بیش تر برای نگاه کردن به او به کار می گرفتم .

با او بیش تر به گردش می رفتم .

و

بادبادک های بیش تری به آسمان می فرستادم .

کم تر خودم را جدی می گرفتم ،

اما

جدی تر با او بازی می کردم .

دشت های بیش تری را با وی می پیمودم ،

و

ستارگان بیش تری را با او تما شا می کردم .

کم تر او را می کشیدم که تند تر راه برود.

و

بیش تر در آغوشش می کشیدم

رفتار خشک و سخت گیرانه ام را کم تر به کار می بردم .

و در عوض ،

بیش تر حمایتش می کردم .

به جای فکر کردن به ساختن خانه ، اعتماد به نفس او را می ساختم ،

و به جای این که عشق به قدرت را در خود رشد دهم ، قدرت عشق ورزیدن را در خود پرورش می دادم .

پ.ن۱:برای شفای تمامی مریضها علی الخصوص مریض احوالی که کامنتهای نامربوط میذاره صلوات!!!

پ.ن۲:برای این پست هیچکدوم از دوستامو خبر نکردم...ممنون از اونایی که نگفته سر میزنن(میخوام ببینم چند نفرن؟!؟)

دنیای کوچک

دنیای کوچیکیه.....خیلی کوچیک.......میشه روی یه قاصدک جاش داد و فوتش کرد و خیره شد به اوج گرفتنش.

اونقدر کوچیکه که گاهی یادمون میره میتونیم با لبخندی به دیگران ببخشیمش.

توی این دنیای کوچیک دنبال دوستی میگردیم که مدتهاست کنارمونه.........فقط باید چشم بگردونیم و ببینیمش.

همین کسی که امروز کنارمون نشسته میتونه مهربونترین دوستی باشه که دنیای کوچیک مارو شیرین تر میکنه.

نمیدونم چرا این روزها همه ی چهره ها بنظرم آشنا میان و صحنه ها تکرار حقیقتی اند که فراموشش کرده ام و هر چه فکر میکنم بیاد نمیارمش.....

پ.ن۱:هر سال بعد از عید سر دو راهی گیر میکنم که استعفا بدم یا یه آدمخوار ببرم سر کلاس تا زنده زنده کبابشون کنه(نیست که خیلی رئوفم!!!! دلم نمیاد خودم اینکارو بکنم)نمیدونم چرا بعد از عید این ورپریده ها اینقدر وراج میشن

پ.ن۲:بدینوسیله رسما اعلام میداریم که کلیه ی دوستان تغییر جنسیت داده را بخشوده ایم و از سایر دوستان نیز تقاضا داریم در عفو آنجانبان تعجیل فرمایند.

عید

عکس قبلی این پست حذف شد(چراشو منم نمیدونم).

بالاجبار یه ماه بعد از سال نو تصویرو عوض کردم.

امیدوارم امسال، سال خوبی واسه همه باشه.

مراسم!!!!!!

همه جوره تبلیغی دیده بودم به جز تبلیغ مراسم اعدام!!!!

نگاهم به ساعتم بود...

گفتم:یه ساعت و چهل و پنج دقیقه ی دیگه یه آدم کشته میشه!!

گفت:حقشه!!قاچاقچی بود!!

گفتم:اما یه آدمه....پدر چند تا بچه س.....پسر یه خونواده س...

برادره.....دوسته....

گفت:میدونی چند نفرو بدبخت کرده؟!؟

گفتم:تکلیف اختیار این وسط چی میشه؟چرا تو رو نتونسته معتاد کنه؟چرا من معتاد نیستم؟

زندانیش کنن....۱۰سال....۲۰سال....۳۰سال....تا ابد...

چرا اعدام؟؟!!؟؟.....اونم در ملا عام؟؟!!؟؟.....

باز هم به ساعتم نگاه کردم و زمانی که به سنگینی میگذشت و سنگینیش بغضمو سنگین تر میکرد....

پ.ن:چند تا از بهترین دوستان بلاگفاییم رفتن...بعضیا با خداحافظی و کسی که انتظارشو نداشتم بدون خداحافظی....جای خالیشون بدجوری احساس میشه

اینجا نفس غنیمته!!

هر کجا هستم باشم/آسمان مال من است/پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است/چه اهمیت دارد گاه اگر میرویند قارچهای غربت؟

این شعر سهراب مثل اغلب اشعارش دلگرم کننده ست.اما مدتیه این شعر دلگرمم نمیکنه.

وقتی آسمانی برای دیدن و هوایی برای نفس کشیدن نباشه،قارچهای غربت سر به فلک میکشند.

چند سالیه خوزستان در حال زنده به گور شدنه و هر نفسی که فرو میرود کوتاه کننده ی حیات است و شکنجه ی ذات!!

آلودگیهای نفتی و صنایع فولاد کافی نبود مجبور به میزبانی از ذرات معلق گرد و غباری هستیم که ارمغان بی توجهی هاست.

چندین ساله با وعده ی مالچ پاشی و طرحهای در فاز صفر بیابان زدایی و بهبود پوشش گیاهی سعی کردند دلخوشمون کنند.اما حتی از آموزش مواجهه صحیح با این بحران زیستی دریغ میکنند.

کاش به جای بی توجهی هایی که کم کم باعث دلسردی و خشم مردم میشه به اجرای طرح های باشیم که کارشناسان چندین ساله فریاد میزنند.